داستان ميسترس | ایوم

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان ميسترس

داستان ميسترس

داستان ميسترس
 
داستان میسترس سحر | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/…/داستان-میسترس-سحر/
Translate this page
Mar 11, 2008 – سلام. از دوستانی که نظر میدن ممنون. اینم داستان واسه دوستانی که درخواست داستان داده بودن. یه دوستی نظر داده بود برای نوشتن داستان و ترجمه که زیر همون نظرش جوابش و دادم. خوب امروز یه داستان میزارم که یه نکته ی مهم داره. نکته:این داستان توسط میسترس هستی خیلی از قسمتاش حذف شده و اضافه شده و به قولی ویرایش شده.
داستان | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/2008/02/25/داستان/
Translate this page
Feb 25, 2008 – داستان. سلام.امروز مي خوام براتون داستان خودم و سگ كثيف و اشغالم را براتون تعريف كنم.من سارا هستم و 20 سال دارم و دانشجو هستم.من در يكي از روز هاي گرم تابستان براي قدم زدن به بيرون رفته بودم من به خاطر گرمي هوا صندل پام بود و پام با لاك هاي صورتي خودش مي درخشيد. پايي كه هر پسري رو از پا ميتونه در بياره.نميدونم …
داستان میسترس سحر2 | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/…/داستان-میسترس-سحر2/
Translate this page
Mar 16, 2008 – خوب میسترس هستی افتخار ویرایش و دادن و اینم قسمت دوم داستان!!!! نظر یادتون نره!!! من رو مبل نشستم و پام رو گزاشتم زمين و گفتم يالا با اون زبون بي ارزشت پام و ليس بزن اونم شروع كرد ليس زدن منم ميخنديدم و ميگفتم اينقدر حال ميده بعد از اين همه كتك خوردن داري…
داستان (میسترس نرگس) | عاشقان بردگی برای خدای خود یعنی ارباب هستی
https://bardemistresshasti.wordpress.com/…/داستان-میسترس-نرگس…
Translate this page
Mar 2, 2008 – اینم یکی دیگه از داستان ها سلام. امروز میخوام یه داستان بگم برمیگرده به پارسال همین موقع ها. من خودم 19 سالم هست و حس اسلیو بودن و دارم و از بچگی دوشت داشتم برده ی خانم ها باشم و بهشون خدمت کنم اما هیچ کس ارباب من نمیشد و کلا تو ایران میسترس پیدا…
lena on Instagram: “قسمت هشتم;دیگه جورابمو شستم و اومدم بیرون هم خالی …
https://www.instagram.com/p/BSx63gwFaEc/ – Translate this page
Apr 12, 2017 – من و میگی اصلا حالم خیلی خراب شد.چون هیچ وقت فکرشم نمیکردم یلدا با پسری دوست باشه و براش اینجوری باشه.خلاصه از همه چی داشت با علی آقا حرف میزد و میگفت و میخندید منم رسیدم به میز جلوش که وسایلشو برداشتم و مرتب کردم و شروع کردم به دستمال کشیدن. #داستان#ارباب#برده#جوراب#پا#اسلیو#فتیش#نوکر

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS