داستان شب با خاله | ایوم

به سايت خوش آمديد !


براي مشاهده مطلب اينجا را کليک کنيد


                                      

                                                                    

خانه » دسته‌بندی نشده » داستان شب با خاله

داستان شب با خاله

داستان شب با خاله
 
شب حادثه ( داستان واقعی از زندگیم) – بهارانه
garche200.parsiblog.com/…/شب+حادثه+(+داستان+واقعي+از+زندگي…
Translate this page
شب حادثه در منزل خاله جون در روستا میهمان بودیم . یک دختر خاله داشتم که 14 سال ازدواج کرده بودند اما صاحب فرزند نشده بودند . آن شب دختر خاله ام به نزد مامانم آمد و با کلی خواهش و التماس ،. درخواست نمود تا مرا به خانه خویش ببرد. مامانم اجازه. داد ولی من از رفتن دوری می کردم و دوست نداشتم بروم . تا اینکه مامانم مرا در آغوش گرفت. و بوسه ای بر روی …
داستان كوتاه – داستان كوتاه: خاله (showing 1-5 of 5) – Goodreads
https://www.goodreads.com/topic/show/79729
Translate this page
Nov 30, 2008 – از همه بدتر پسرِ خاله بود كه وقتي خونه بود گلرخِ بيچاره اسير مي‌شد و نمي‌تونست پاشو از اتاق بيرون بذاره. ياد اون شب افتادم كه مهمون داشتيم و حسابي مشغول بوديم كه خاله در زد و همه ساكت شدند. وقتي رفتم در رو باز كردم خاله شروع كرد به غر زدن كه ما مي‌خوايم بخوابيم و شما سر و صدا مي‌كنيد. وقتي برگشتم داخل، همه با سكوت …
داستان من و زندایی الهام جونم | غزلکده
https://ghazalkade.ir/threads/112/
Translate this page
Nov 6, 2017 – داستان من و زندایی الهام جونم – مامان عشقم – داستان منو عمه – من و خاله الهام تنها دنبال جوک خنده دار و کیلیپ +18 می گردی یه کانال هست که تمام جوک جدید و… … اون زمان هر پنجشنبه دایی می اومد خونه ما و شب بند و بساط شامو برمیداشتیم و با پیکان آلبالویی دایی می زدیم بیرون ،بعد از شام دایی بازم بر میگشت خونه ما و تا نصفه …
داستان یه دوست بامرام – بازی آنلاین
www.flashkhor.com › … › علم، فرهنگ، هنر › ادبیات › داستان و رمان
Translate this page
Aug 6, 2017 – 1 post – ‎1 author
النازه و دختر یکی از استادای همین دانشگاهه بعد ارشیا گفت راستش قصد من از این ملاقات این بود که این دوست ما حدود ۲ ماه میشه که عاشق شما شده و شب و روزش شده گریه حالا من از شما میخوام اگه اشکال نداره با هم بیشتر آشنا بشین بعد الناز گفت مگه خودشون زبون ندارن که شما جای ایشون حرف میزنین و بلند شد و رفت که ارشیا …
یواشکی های ما – داستان سهیلا 3
hamehma.blogfa.com/post/10
Translate this page

 


تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است - طراحی شده توسط پارس تمز
NS